تمام پنجره من خیال اوست

نان تازه بگیر
به خانه‌ام بیا
دریانورد خسته

می‌خواهم لباس‌های خیست را
از تنت در بیاورم
شیر گرم کنم برایت

بگویی
شانه‌هایم
سکان زندگی توست

و من
پنجره‌های این شهر طوفان‌زده را محکم ببندم

 

سارا محمدی اردهالی

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط هما نظرات () |

می دونی رفیق، بدترین چیز در زندگی اینه که دو ماه خیال پردازی های شیرین آدم در یک لحظه خراب شه. امروز دقیقا همین بلا سر من اومد.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط هما نظرات () |

در تمام زندگی‌ام از آدمایی که کارها رو به صورت فس فس! انجام می‌دن، بیزار بوده‌ام و از همکاری یا همراهی با این آدما واقعا زجر کشیده‌ام. حالا تصور کنین که کمتر از سه هفته تا تموم کردن کاری وقت دارم، خودم به شدت همه کارها رو برنامه‌ریزی کرده‌ام که سر deadline کار رو تحویل بدم اما از بد روزگار کارم افتاده به یکی از این آدمایی که با سرعت مورچه کارها رو انجام می‌دن. جالب اینجاست که این یکی، بی‌مسئولیتی و بی‌عرضگی‌اش در handle کردن امور رو به حساب دقتش در انجام کارها و مسئولیت‌‌های بی‌شمارش می‌ذاره.

یکی نیست به‌اش بگه عزیزم، وقتی انقدر مسئولیت شما زیاده، چرا صبح ساعت 10/5 تشریف می‌آرید، ظهر به مدت یک ساعت از شرکت خارج می‌شید تا فرزند دلبندتون رو از مهد کودک به منزل ببرید، ساعت دو برای یک جلسه مهم که نتیجه‌اش هیچ اثری در حل هیچ مشکلی نداره باز از شرکت خارج می‌شید و پس از پایان جلسه هم به منظور رفع خستگی از یک روز کار طاقت فرسا و تجدید انرژی برای فردا از محل جلسه یک‌راست به منزل تشریف می‌برید؟

باور کنید این عینا برنامه کاری تمام روزهای هفته این خانمه. فقط جایی که فرزندشون رو می‌برن یک روز در میون بین منزل و دکتر switch می‌کنه و مکان جلسات هم متغیره.

با ویژگی‌های فردی این شخص حسابی آشنا شدید؟ حالا از توانایی‌های فنی و تخصصش بشنوید.

در تمام گزارشایی که از تمام پروژه‌های جاری شرکت برای بازخوانی و نظرخواهی به ایشون ارجاع داده می‌شه، ایشون (پس از دو هفته انتقال مداوم گزارشات بین منزل و محل کار) سرانجام یک سری اصلاحاتی نظیر تبدیل "است" به "شد" یا "گردید" و تغییر محل نقطه و ویرگول اعمال می‌کنن. البته ایشون به رعایت فاصله و نیم‌فاصله و محل مناسب اونها هم به شدت حساس‌اند. ناگفته نمونه که محض خالی نمونده عریضه از اظهارنظرهای علمی، ایشون در انتهای گزارش هم، یادداشتی مبنی بر مخالفت خود با کل روند کار، چارچوب‌های نظری یا پایه‌های فنی موضوع می‌نویسن. کارشناس مربوطه در این مرحله هر چقدر تلاش کنه تا از موضع خودش دفاع کنه هیچ فایده‌ای نداره و ایشون با یک لبخند ملیح همچنان بر نظرات بی‌پایه و اساس خودش تاکید می‌ورزه. بنابراین در اکثر موارد کل فرآیند باید از ابتدا مطابق نظر ایشون تکرار بشه و پس از گذشت چند روز این سیکل به مرحله نظرخواهی می‌رسه. به‌خاطر همین دقت نظر، پافشاری بر موضع و صد البته نظرات علمی و فنی ایشون بیشتر پروژه‌ها با تاخیر یک تا سه ساله و بدون هیچ نتیجه خاصی تموم می‌شه.

این وسط، من هر چی به ذهنم فشار می‌آرم، نمی‌فهمم این خانم به خاطر کدوم شایستگی‌ یا ویژگی خاصش مدیر شده و اینکه تا حالا این سمت رو حفظ کرده، دقیقا نتیجه کدوم کارشه؟!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط هما نظرات () |

اگر سی سال پیش پرسیده بودی
از هر آستینم برایت
چند تعریف آماده و کامل
که مو لای درزش نرود
بیرون می‌کشیدم


در این سن وسال اما
فقط می‌توانم دستت را
که هنوز بوی سیب می‌دهد بگیرم
و بازگردانمت به صبح آفرینش


از پروردگار بخواهم
به جای خاک و گل
و دنده ی گمشده‌ی من
این‌بار قلم‌مو به دست بگیرد
و تو را به شکل آب بکشد
رها از زندان پوست
و داربست استخوان‌هایت
و مرا
به شکل یک ماهی خونگرم
که بی‌تو بودنش مصادف
با هلاکت بی برو برگرد.


عباس صفاری

نوشته شده در شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط هما نظرات () |

صدای کف زدن کبک‌های کیهانی را برای من که زمینی هستم بیدار می‌‌کنند.

منی که دست ندارم چگونه کف بزنم؟

ولی شکفته بادا لبان من که نیمه‌ماه نیمرخان تو را شبانه می‌بوسند.

فدای تو دو چشم من که چشم‌های تو را خواب دیده‌اند

ببینمت تو کجایی که چهره‌ات باغی‌ست که از هزار پنجره نور می‌وزد هر صبح

و شانه‌های تو آنجا چه ابرهای سپیدی که بر بلندی آنها چه تاج چهره چه خورشیدی!

منی که دست ندارم چگونه کف بزنم؟

منی که دست ندارم چگونه کف بزنم؟

به من بگو که کجا می‌روی پس از آن وقت‌ها که رویاها تعطیل می‌شوند و ما به گریه رو می‌آوریم

و ، گریه به رو ،‌کجا ؟

و سایه پشت سرت چیست در شب این که شعر من است که از پشت پای تو می‌آید

چه دستهایی داری          شبیه بوسه!

و خاک از تو که لبریز می‌شود ببین چه جلگه ای آنجا که شانه می‌خورد از بوسه‌ها و نسیم

کدام دست نیی چون تورا زده قط              منظری چنین و خوش خط و خالی

شبیه بوسه چه انگشت‌های سبزی داری!

نرو

به من بگو که کجا می‌روی پس از آن وقت‌ها که رویاها تعطیل می‌شوند و ما به گریه رو می‌آوریم

و ، گریه به رو ،‌کجا ؟

بمان !

منی که دست ندارم چگونه کف بزنم؟

 

رضا براهنی

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط هما نظرات () |

دیدار تو کشتزار نور است
آهویى بى‏قرار
که از لب تشنه‏اش
آفتابِ سحر فرو مى‏ریزد،
دیدارت سکوت است
آبشار پرندگانى که راه سپیده را مى‏جویند،
لیوانى عسل
در کف ناخدایى خسته که بوى نهنگ مى‏دهد،
چایى دم کشیده
(درست لحظه‏یى که از تمام دغدغه‏ها فارغ مى‏شوى)
دیدار تو کشتزار نور است
با بزهایى از بلور
که به سوى صخره چرا مى‏کنند
بى آن که بدانند مى‏شکنند
و غبار بلور
در روحم فرو مى‏پاشند.

شمس لنگرودی

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط هما نظرات () |

حالا که قرار است یک روز فراموش شویم بیا تندتر بدویم، دورتر بدویم، زودتر گم شویم و مبهم‌تر به خاطرها خطور کنیم. حالا که قرار است یک روز هیچ نماند از ما، جز همین "ما"ی بی‌چاره‌ی متروکِ یک‌خط‌در‌میان، بیا به چیزی فکر نکنیم جز به چیزی که همیشه داریم به آن فکر می‌کنیم، بیا چیزهایی که نداریم را بشماریم و سر یک شرطِ مقدسِ خواستنی‌ِ عاشقانه، تمام دارایی‌های‌مان را واگذارِ دنیا کنیم تا جا باز شود، تا جا بسیار باز شود برای تنها دارایی‌مان که تن‌های دو سایه‌ی مرددِ درهم‌آمیخته در تاریکی یک شب است، حالا که قرار است یک‌روز هیچ نماند بیا به هم مدام نگاه کنیم و نگاه کنیم و لبخند بزنیم و بو بکشیم، بیا سر غم‌انگیز‌ترین فقدان‌مان، به تفاهم برسیم و وقتی آن را با صدای بلند داد زدیم، وقتی تنهایی‌مان را با صدای بلند داد زدیم فوراً نگاه کنیم به هم و آرام بگیریم در خلإ آغوش هم‌دیگر. حالا که قرار است یک روز نباشیم، بیا امروز، کنارِ گوشِ هم تنفس کنیم و دلتنگی‌ها را، غم‌مرگ‌ها را و هق‌هق را با هم بمیریم. بیا لعنتی که تاب دانستن و نتوانستن را هر کسی ندارد، بیا تا بدانم این نثر مزخرف شاعرانه بی‌هوده نوشته نشده، بیا باشیم! که برای نبودن، تا ابد فرصت داری...

پی نوشت: این مطلب را امروز در وبگردی پیدا کردم. گذاشتم اینجا چون وصف حال همین روزهای من است.

نوشته شده در شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط هما نظرات () |

هنگام عشق‌بازی

دو بال بزرگ روی شانه‌ها می‌روید

و ما پرنده می‌شویم

بالا می‌رویم.

از ابرها بالا می‌رویم

آنجا که افسانه‌های قدیمی ادامه دارد

و خدایان از بالای کوه‌های بلند فرمانروایی می‌کنند.

هنگام عشق‌بازی

ما پرنده می‌شویم

 

از "من گرگ‌ خیال‌بافی هستم"، الیاس علوی

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط هما نظرات () |

اردیبهشت نزدیک است
سالگرد سبز آن ترانه سرخ
که در خواب رویاهای من نطفه بست
و در شب باشکوه چشمان تو زاد

یادت می آید چقدر شبیه شکل هم بودند؟
شعرهای من و چشمهای تو
آنقدر که طیران واژه ها
از لب بام لب های لال من
با بال بال پلک های نرم تو
پرواز پروانه ها را در باغ تداعی می کرد
یادت می آید تو به من گفتی:
واقعا شعرت شنیدن دارد
و من به تو گفتم:
نه آنقدر که چشم تو دیدن دارد
و هر دو بر این قافیه خندیدم

واینک اردیبهشت نزدیک است
به زادروز آن ترانه سبز
برایم پیراهنی بفرست
به رنگ دقایق بی قرار‏، در حوالی ساعت پنج عصر
به سادگی سه شنبه ای از اردیبهشت سبز سال پیش
و به بوی کوچه ای گنگ و گیج، از دود عود و از عطر نسیم
بعد از آنی که در خیال خویش
از میان آن گذشته باشی

 

بهروز یاسمی

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط هما نظرات () |

دو هزارو پانصدسال پیش، درکتیبه‌ای که برسنگ نقر شده و درنتیجه تا زمان ما باقی مانده، داریوش شاه [داریوش اول] گوید:
اهوره مزدا این سرزمین را از لشکردشمن نگه داراد، از خشکسالی و از دروغ.

منبع

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط هما نظرات () |


Design By : Night Skin