تمام پنجره من خیال اوست

 

هرگاه که می‌آیی

خانه‌ام ویران می‌شود

صدای قدم‌هایت

تنها طوفان‌ها را بیدار می‌کند

دیگر نیا

دوستت نمی‌دارم

ماه، پشت درختان کاج می‌رود

و تو

با همین شعر تمام می‌شوی.

امشب تمام قماربازان می‌بازند

 

رسول یونان

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط هما نظرات () |

پيش نوشت:

سرپرست وزارت آموزش و پرورش : کتاب درسی دختران و پسران بايد جدا شود 

علی‌رضا علی‌احمدی، سرپرست وزارت آموزش و پرورش در همایش برنامه درسی ملی گفت: این واضح است که کتاب‌های درسی باید متناسب با نیازها و ویژگی‌های دانش‌آموزان، آینده زندگی فردی، خانوادگی و اجتماعی آنها، نیازهای روحی، روانی و عقلانی آنها تنظیم شود.

علی‌احمدی با اشاره به نیازهای متفاوت روحی، روانی و جسمی دختران و پسران در شرایط سنی مشابه گفت: بنابراین ضرورت دارد در برنامه درسی ملی و به تبع آن کتاب‌های درسی به این نیازها پاسخ گوید. وی تصریح کرد: اما هدف هیچ کدام از این تغییر و تحولات ایجاد ممنوعیت و محدودیت برای خانم‌ها نخواهد بود.

سرپرست وزارت آموزش و پرورش خاطر نشان کرد: در تدوین برنامه درسی علاوه بر ویژگی‌های جنسیتی ویژگی‌های قومی و نژادی و جغرافیایی نیز باید لحاظ شود. علی‌احمدی با اشاره به تفاوت‌های یک نوجوان عشایر و نوجوان شهری گفت: کتاب درسی باید به نوجوان عشایری حماسه و رشادت و به نوجوان شهری قوانین را بیش از سایر موارد آموزش دهد. وی در ادامه توجه به چشم اندازهای کشور را به مولفان کتاب‌های درسی گوشزد کرد و افزود: البته تحقیق و پژوهش در فلسفه تعلیم و تربیت کار مولفان نیست و ایشان باید با اشاره به سند و برنامه درسی ملی محتوای کتاب‌ها را تنظیم کنند. سرپرست وزارت آموزش و پرورش بر عدم کپی‌برداری از نظام‌های آموزشی غرب در كتاب‌هاي درسي کشور تاکید و خاطرنشان کرد: آموزش و پرورش ما نباید منفعل باشد و باید با توجه به مبانی ارزشی و اعتقادی کتاب‌های درسی را تنظیم كند. 

 رو نوشت:

سرپرست وزارت آموزش و پرورش مي‌گويد كتاب درسي دختران و پسران بايد جدا بشود. البته اينكه چرا خداوند بزرگوار براي دختران و پسران و مردان و زنان يك كتاب فرستاده از اسرار است و اسرار الهي را نه سرپرست وزارت آموزش و پرورش مي‌داند و نه دختران و پسران.

احتمالا در كتاب درسي دختران داستان دهقان فداكار اينگونه خواهد شد:

...صغرا خانم فداكار خيلي ناراحت شد اول خواست پيراهنش را در بياورد ببندد به چوبدستي و آتشش بزند. بعد يادش آمد لخت مي‌شود و اگر چشم نامحرم به او بيفتد خدا او را با چوبدستي‌اش در آتش جهنم مي‌اندازد. بعد خواست از چادرش استفاده كند ياد موهايش افتاد. سپس متوجه شد لازم نيست مثل مردها به هر بهانه‌اي لخت بشود. او زن است و خدا به او عقل داده لذا نفت فانوسش را ريخت روي چوبدستي و چوبدستي‌اش را آتش زد و چون دويدن براي زن بد است سلانه سلانه به طرف قطار رفت اما دير شده بود و قطار با سنگ‌ها برخورد كرد و همه مسافران شهيد شدند. انا لله و انا اليه راجعون. 

 پی نوشت: منبع متن رو نوشت

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط هما نظرات () |

پيش‌نوشت: داستان كوتاه "دست‌نوشته‌هاي قابيل"، برگزيده سوم وبلاگ‌نويسان در جايزه ادبي بهرام صادقي است. اين مسابقه به صورت اينترنتي و در سال 82 برگزار شد. داوران مسابقه:
1- عباس معروفي 

2- خسرو دوامي
3- منيرو رواني‌پور
4- ياشار احد صارمي
5- محمد حسن شهسواري
6- احمد غلامي
7- رضا قاسمي
8- حسن محمودي
9- حسين نوش‌آذر
10- سيد رضا شكرالهي 

 

 دست‌نوشته‌هاي قابيل

آقاي ش. عزيز!
وقتي فراخوان شما را براي انتشار داستانهاي کوتاه ديدم، به ياد نوشته هايي افتادم که چند ماهي است پيش من مانده و نمي دانم چکارشان کنم. قبل از عيد امسال بود ، به گمانم، که تلاشم براي پيدا کردن تاريخچه دانشگاه تهران، مرا به وبلاگي رساند که در تمام اين مدت ساعتها فکرم را به خودش مشغول کرد و هيچ وقت نمي دانستم که بايد با اين وبلاگ چه خاکي به سرم بريزم.
همه چيز شبيه يک شوخي بود. «دانشگاه تهران» را در «گوگل» وارد کردم و با انبوه سايتها و وبلاگهاي فارسي رو به رو شدم. يکي از اينها وبلاگي بود به نام «دست نوشته هاي قابيل». از همين نامهاي تکراري که شايد روزي صد تا وبلاگ شبيه اين ببينيد. اولين نوشته اي که از اين وبلاگ خواندم، چنان دستهايم عرق کرد و بي حال و اختيار شدم که تا صبح نخوابيدم. همان شب به يکي از دوستانم زنگ زدم و با يک اکانت قرضي، تمامي نوشته هاي آرشيو آن وبلاگ را خواندم. وبلاگ بي سر و صدايي بود که هيچ کس، هيچ وقت برايش پيغامي نگذاشته بود و انگار نويسنده، از اينکه کسي اين نوشته ها را نخواهد خواند، مطمئن بود و خيلي زود فهميدم که من تنها خواننده اين وبلاگ هستم. نمي دانم چه شد که به مرور نوشته هاي اين وبلاگ را در کامپيوترم ذخيره کردم. نوشته هاي اين وبلاگ از معدود چيزهايي بود که به هنگام فرار از ايران در يک ديسکت با من بود. تا اينکه سه ماه پيش (من در پراگ بودم)، آخرين نوشته اين وبلاگ مثل پتکي به سرم فرود آمد. چند ماهي بود که ديگر نويسنده قيد نوشتن در وبلاگ را زده بود و نفهميدم چه اتفاقي در آن چند ماه افتاد که آخرين نوشته اش را با آنهمه هيجان در وبلاگ گذاشت.  چنان ترسيده بودم که حتي جرات نداشتم با کسي حرف بزنم. هر چند که گويا کار از کار گذشته بود و نمي شد هيچ اقدامي صورت داد.
اينکه هيچ وقت به اين وبلاگ در وبلاگ خودم لينک ندادم، يا حتي پيغامي برايش نگذاشتم، فقط به اين دليل بود که مي دانستم با اين کار، تنها خلوت مطمئن نويسنده نابود مي شود. بخش اصلي نوشته هايش را برايتان مي فرستم و شايد روزي در جايي ديگر، تمامي اين نوشته ها را منتشر کردم.
وبلاگ بسيار ساده اي بود و در بخش تماس با نويسنده، آدرس javadandalibi@yahoo.com وجود داشت که من بعد از خواندن آخرين نوشته به اين آدرس نامه هايي فرستادم ولي هيچ جوابي برايم نرسيد. نمي خواهم روده درازي کنم. اصل نوشته ها را برايتان مي فرستم تا هر طور که مايلييد از آن استفاده کنيد. پاي همه نوشته ها، اسم «جواد عندليبي» وجود داشت که به دليل تکرار مدام، حذف کرده ام، اما باقي چيزها دست نخورده است. به جز غلطهاي تايپي آخرين نوشته که آنها را اصلاح کرده ام. فعلا شما اين نوشته ها را بخوانيد تا چند روز ديگر، تلفني مفصل در اين باره گپ بزنيم.
ک. ح.
پراگ

***

پنج شنبه، ۳ بهمن، ۱۳۸۱
آغاز قابيل
به نام هيچ کس اين راه را شروع مي کنم. چون هيچ کس تا امروز، چنان که قاعده انسان بودن آدمي مي طلبيد و در ذهن من تعريف شده بود، خطوط مواج و بي حساب و کتاب حيات را جدي نگرفت.

جمعه، ۴ بهمن، ۱۳۸۱
تدبيري براي زيستن
جاي خالي قلبت را با هيچ شعري پر نکن / آسمان، شکسته و تنها شده / من ديگر حافظه اي ندارم که... / خاطره يک استکان چاي و غروب کوهستان ديارم را / که همه ثانيه هاي زرد آبي مواج را / که همه ترانه را از حفظ بخوانم / دستهايم، نگاهم و همه خوابهاي خيس را قاب مي گيرم عوض اين شعر / مي گذارم لب طاقچه اين اتاق دود گرفته / دان مي پاشم براي يک کبوتر بازيگوش / و منتظر مي نشينم براي آن جاي خالي... / حيف اين جاي خالي است که با شعر پر شود...
(
از شعرهاي جواد عندليبي)

دوشنبه، ۱۴ بهمن، ۱۳۸۱
ترانه هاي عوضي
بچه که بودم از اينکه ترانه ها را عوضي بخوانم، لذت مي بردم. روي تشکهاي ميهمانها در گوشه اتاق پذيرايي خانه پدري ام مي نشستم و سعي مي کردم همه آوازهايي که مي توانم از حفظ بخوانم را عوضي بخوانم. جايي در ترانه را عوض مي کردم و فکر مي کردم اين کار ترانه ها را زيباتر مي کند. کاري که در خانه يک ويلن زن پير بازنشسته مثل فحش خواهر و مادر بود و اگر کسي مي فهميد حتما تنبيه مي شدم. اين عوضي بازي يا بازي عوض کردن ترانه ها تا سالها ادامه داشت. حتي بعدها هم چند بار سراغم آمد. روزي که زير بوته هاي خاردار يک گياه ناشناخته، روي چمن هاي حياط دانشکده هنرهاي زيبا، منتظر نيما بودم و تو به من سلام کردي هم اين بازي برگشته بود و با خودم حال مي کردم. دايره لغاتم نسبت به کودکي ام بيشتر شده بود و مهارتم در بازي برايم لذتبخش بود. .........

ادامه

  

پی نوشت: خواندنش را از دست ندهید.

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط هما نظرات () |

هر روز تعداد زیادی از مردمان جهان بخاطر ترک دلدارشان غم‌باد گرفته و می‌میرند. این راهنما برای این است که پیش از گسترش غم‌باد جلوی آن را بگیرید و به زندگانی شیرینتان ادامه دهید.

یک مقدمه: چرا عاشقش شدم؟

گذشته از مسائل مربوط به ژن و هورمون و همساده‌پسندی دلایل روانشناسی برای توضیح عشق وجود دارد.

هر مردی یک تکه زن درونش دارد. این زن حاصل تجربیات نوزادی جنس مرد از برخورد با موجود مونث و خصوصاً مادر اوست. آدم همین‌طوری بزرگ می‌شود بدون توجه به این که این تکه جایی گوشه ذهنش به عنوان تصویر زن آرمانی جا خوش کرده. ناگهان روزی از روزها آن اتفاق رخ می‌دهد. یک کسی را می‌بیند که یک چیزهاییش با آن تصویر کذایی تطابق دارد. تن صدا، ‌فاصله ابروها، ‌خال گونه و چیزهایی از این قبیل (به این واقعه می‌گویند “فرافکنی”). بعدش شب می‌آید خانه گیج و ملنگ. نه غذای درست حسابی می‌خورد. نه درست حسابی می‌خوابد. به جماعت الکی می‌خندد و خلاصه تمام چیزی می‌شود که بهش می‌گویند عاشق. خیلی سرد و بی‌رحم بود؟ تقصیر من نیست. تازه ما وارد قضایای شیمیایی نشدیم که گندش دنیا را برمی‌دارد.

1-  موقع عاشقی چه کنیم؟


خوش باشید.
عاشقی نعمتی نیست که همین‌طوری مفت چنگ آدم بیاید. نشانه‌ حیات نامعقول و اسارت ناپذیر روح  بشری ‌است. یک جور دیوانگی مفید است. حتی اگر فرآیند عاشق شدن به همان لوسی باشد که روانشناسان می‌گویند، گردی بر دامن عوارض عاشقی نمی‌نشیند. این همه کتاب و موسیقی و فیلم و چه و چه همه حاصل عاشقی است و مخاطبان عاشق دارد. از دوران عاشقی برای تجربه یکه و یگانه جهان استفاده کنید. تجربه‌ای که شباهتی با آموزه‌های معقول جهان ندارد. بیافرینید نفس بکشید ول بگردید و خوش باشید. اما منتظر یک چیز نباشید. اگر می‌خواهید عاشق فرهیخته‌ای باشید هیچ ‌وقت انتظار نداشته باشید خوشی‌تان- این جنون کوچک غریب‌تان- تا پایان عمر بپاید. دیوانگی دم است. آن است. مقام نیست. تفاوت کسانی که این را می‌دانند و آنها که می‌دانند بزودی بسیار خواهد بود. بسیار…بسیار زیاد.

* میان برنامه‌- از اسلاوی ژیژک :

ژاک کوستو در یکی از برنامه‌های تلویزیونی ‌اش درباره عجایب دریا، اختاپوسی رانشان داد که وقتی در محیط زندگی‌اش در اعماق اقیانوس مشاهده شود با ظرافت و  وقاری خاص حرکت می‌کند و قدرتی محسور کننده بر بیننده اعمال می‌کند که خوفناک و هم بسیار باشکوه است، ولی وقتی از آب بیرون آورده شود به توده لزج و تهوع‌آوری بدل می‌گردد.

( مقاله چگونه آنان که گول نخورده‌اند به خطا می‌روند)

 

هشدار : اختاپوس مورد نظر در حال نزدیک شدن به سطح دریاست!

2-  چرا یکهو  همه چیز خراب می‌شود؟


نه این که از زندگی شیرینکمان نمی‌توان لذت برد. نه! ولی نباید بار اضافه بر دوشش گذاشت. ازش انتظار بی‌راه داشت. انتظاری که برآوردنش از عهده او خارج است. کسانی که فیلم سرگیجه را دیده‌اند می‌دانند اسکاتی بابت همین اشتباه برای همیشه معشوقه‌اش را از دست می‌دهد. اوضاع در حالت عادی “خراب ” نمی‌شود، پایان می‌پذیرد. پایان محتوم یک “دم”. ممکن است قضیه به ازدواج یا صمیمیت ختم به خیر شود. اما اگر دیگر اثری از حالات جنون ندیدید نگران نشوید. این خیلی طبیعی است که یک “دم” تا پایان عمر طول نکشد.
اما در حالت غیر عادی – و رایج – اوضاع خراب می‌شود. خراب و خراب و خراب‌تر. جوری که تمام کیفوری دیوانگی از سر بپرد. معشوق از ساحت تخیل جدا  و  وارد عالم جسمانی ما می‌شود. رازها عیان می‌شود. تخیلات شیرین تغیر می‌کنند. دیگر هیچ چیز مثل سابق نخواهد بود. دو طرف شروع می‌کنند به نق زدن و بهانه‌گیری. یا یکی سرد می‌شود و دیگری که هنوز به تخیلاتش چسبیده او را متهم به بی‌احساسی می‌کند. مشاجره‌های بی‌پایان. هق‌هق و افسردگی و غم عالم. اینها مکافات کسانی خواهد بود که اصرار دارند چیزهای “باشکوه ” را به توده‌های ” لزج وتهوع‌آور” بدل کنند.

*میان‌برنامه – تعریف دیزالو:

در سینما دیزالو به هم‌گدازی تدریجی تصویر می‌گویند. یعنی تصویر دوم آرام روی تصویر اول پدیدار می‌شود و جایش را می‌گیرد.

3.چه طور “به سلامت” بگذریم؟
 چه طور به سلامت “بگذریم” ؟

“دم” اسیر قوانین فیزیکی زمان است. وگرنه که اسمش دم نمی‌شد. باید شامه تیزی داشته باشید و کم‌کم پایانش را بو بکشید. باید لحظه “واقعی” شدن آدمها را درک کنید. لحظات کندن از تخیل. یا کندن آدمها از پس‌زمینه تخیلی. بعد موقع تصمیم‌گیری است. آيا باید ادامه داد؟ یا دمی بود که بگذشت؟
اگر بنا بر ادامه دادن است باید به دیزالو تن دهید. داریم درباره ازدواج صحبت می‌کنیم.
ازدواج یک مسئله چندوجهی است. پیچیده است و مهم‌تر این که در چهارچوب‌های “واقعی” معنا دارد. چه از واقعیت‌ها خوشتان بیاید چه نیاید. مسئله همزیستی و دوستی و تفاهم و تناسب و کلی چیز دیگر است. نمی‌گویم ارتباط معنی‌دارش با “عشق” همان‌قدر است که با خیارچنبر، اما هرگز در برقراری ارتباطی ساده بین این دو مقوله، نباید دچار توهم شد. دیزالو اینجا معنا دارد. سعی کنید بپذیرید که دوره عاشقیت یکه و تکرارنشدنی و بدون امتداد است. اما می‌توان جای خالی‌اش را با چیزهای بهتری پر کرد. با تکه‌های ارزشمندی که در همین زندگی “واقعی”برامان مانده. با صمیمیت و تفاهم و ایثار.
با دیزالو تصاویر قدیمی به تصاویر جدید.

و اگر این کسی نبود که شما فکر می‌کردید. اگر تخیل‌ پر آشوب‌تان در ساحت اداره  و قسط و غصه و تبخال و دریانی و کهنه بچه لکه دار می‌شود و هیچ اشتراکی بین تصاویر برای دیزالو کردنشان وجود ندارد. خب زمان گذشتن است. لحظه محتوم وداع. بدون دلخوری بدون خونریزی.
 اینجا کسانی که تفاوت ساحت خیال و عالم واقعیت را ندانسته‌اند از زیان‌کاران خواهند بود. از غصه‌خورندگان. از میرنگان خاسر به غم غم‌باد. 

وعده نهایی :

هر رفتنی بازگشتنی است. شور عاشقانه هم‌چنین.
این زندگی واقعی خوشبختانه برای قابل تحمل شدن شکاف‌های نامعقولی دارد که با هیچ منطق کثیف و مزخرفی پر نمی‌شود. این شکاف‌ها را – اگر بلد شوید- باجنون می‌شود پر کرد. با ارتعاشات دیوانگی. با عشق.

اینجاست که رهاکنندگان، دریافت‌کنندگان خواهند بود. آنان خواهند توانست آب حیات عشق را در رگشان روانه کنند. آنان با سر فروآوردن فروتنانه مقابل واقعیت در واقع کلک زده‌اند. آنان می‌توانند چیزهای خوش و شیرین را کنج دلشان نگه دارند. می‌توانند زنده‌اش کنند. می‌توانند با آن زندگی کنند. می‌توانند حتی در زندگی زناشویی‌شان لحظات ریز و زیبای عاشقانه را در هوا بقاپند و نفس عمیق بکشند. آنان به جای تصاحب اختاپوس مرموز در جهان خشک بیرون می‌پذیرند که جایش در دریا‌ست و همیشه می‌توانند به آن سر بزنند. و این لذت بزرگی است که هر دو طرف رابطه اینها را بفهمند و فرصتی را برای سر زدن به اقیانوس‌های دلپذیر قدیمی بگذارند.

منبع

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٦ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ توسط هما نظرات () |

تازگي‌ كتاب "فريدون سه پسر داشت" عباس معروفي را تمام كردم.

"امكان تخيل" از آن نوعش كه فقط در قلم معروفي پيدا مي‌شود، در اين كتاب خيلي كمرنگ‌تر از آنست كه انتظار داشتم اما "جسارت" نويسنده در بيان وقايعي كه مخصوصا براي نسل ما خيلي روشن نيست، در سراسر كتاب خودش را نشان مي‌دهد. به نظر من معروفي از لحاظ پرداخت شخصيت در مورد بعضي شخصيت‌ها خصوصا "سعيد"، ضعيف عمل كرده است به طوري كه دست آخر هم نمي‌فهمي اين آدم اصلا حرف حسابش چه بوده و كجاي كارش ايراد داشته است. يا "ايرج" با آن حس نوستالژیکی که از نام داستان و اسطوره‌اش در شاهنامه به آدم القا می‌شود، تنها به دليل اينكه هنرمندتر از بقيه آدم‌هاست يا سرش به "شاملو" و "فروغ" گرم است و نه با اشاره‌هاي هوشمندانه‌اي به نوع نگاهش به جريانات داستان، به عنوان تنها كسي كه در اين قائله راه درست را رفته، معرفي شده است. اما در اين ميان، شخصيت "پسري كه پيشاني نداشت" حرف‌هاي زيادي براي گفتن دارد و همين نداشتن پيشاني براي تو خواننده نشاني زيركانه‌اي مي‌شود از حرفی که معروفی می‌خواهد با بیان داستان بگوید. آدمي كه اتفاقا دستی هم در قضایا دارد و توسط "فريدون"ي كه حسابی نان به نرخ روز خور است و همه چیز را فدای منافع خودش می‌کند، براي روز مبادا حفظ شده است.

به هر حال پيشنهاد مي‌كنم در اولين فرصت اين كتاب را از اينجا برداريد و بخوانيد.

پي نوشت: عباس معروفي اين رمان را در آلمان می‌نویسد و براي گرفتن مجوز به وزارت ارشاد مي‌دهد. اما به دلايلي كه با خواندن كتاب مي‌فهميد، موفق به کسب این اجازه نمی‌شود و در سال 82 (اگر اشتباه نكنم) اثرش را روي وب منتشر مي‌کند.

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط هما نظرات () |

وقتي مي‌خواهم برايت شعري بگويم
از شوق من
واژه‌ها در تپش‌اند


از هراس من
واژه‌ها مي‌لرزند


از بي‌قراري من
واژه‌ها بر حجم خالي نبودنت
قرار نمي‌گيرند
.
.
.
سكوت بايد كرد
در برابر نام تو
واژه‌ها براي زايش حرفي نو
عقيم‌اند

نوشته شده در چهارشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ توسط هما نظرات () |

این مطلب را در همان سایتی که لینکش کرده‌ام، خواندم. كلی كيفور شدم. گذاشتم اينجا تا شما هم از خواندنش لذت ببريد و ببينيد آدم با واژه‌ها چه كارها كه نمی‌تواند بكند.

 

 من خدا نیستم
به تو اما
نزدیکترم
از رگ ِگردنت
هرچند تنها آسمانمان یکی‌ست

... یادت هست؟ از جبر گفتیم و از فاصله،‌ اما از تاثیرش هم گفتیم؟ گفتیم ولی حس نكرده بودیم. حالا كه من اینجا هستم و معیار سنجش فاصله‌مان شده روزها و نه دقیقه‌ها تازه می فهمیم كه فاصله زمان هم دارد و فقط طول و ارتفاع نیست! آن روز را یادت هست؟ رفته بودیم نوك كوه و بعد سنگ برداشتی و پرت كردی به سمت آسمان كه یعنی خدا و بعد گفتی "لعنتی اینقدر دور نشسته كه حتی به گوشه لباسش هم نمی‌گیره!". بعدها عكس اینجایی كه الآن هستم، با برج بلندش، را كه دیدیم فكر كردیم حتما اگر بالای اینجا بایستیم نزدیك‌تر خواهیم شد و شاید سنگمان هم رسید. راستی گفتمت نرسید؟ امتحان كردم، مجبور شدم یواشكی امتحان كنم آن هم با پرتقال،‌ بیچاره چه عاقبتی داشت،‌ قرار بود پرتقال باشد، شده بود ایكاروس! اصلا چه می دانیم آن بالا چه شد؟ شاید واقعا نزدیك شده بود و بعد حقش بود كه پخش زمین شود! ها؟
اینجا الآن شب است، آنجا صبح!‌ فاصله یعنی این! یعنی وقتی من قصد خواب می‌كنم تو شاید سر كارت تازه از ناهار برگشته باشی! ....
...این حكایت نامه‌های كاغذی نوشتن هم چیز مسخره‌ایست ها! من این سر دنیا،‌ تو آن سر. بعد وقتی با این همه پیشرفت خیلی راحت می‌شود یك میلی، تلفنی چیزی بزنی، آنوقت این نامه‌ها كه باید هفته‌ها در راه باشند تا برسند، انگار می خواهند همچنان فاصله‌مان را، ‌این همه دست كوتاهی‌مان از دنیای همدیگر را به رخ بكشند! تازه حس‌ها را هم آنطور كه باید منتقل نمی‌كنند خیلی! یك دست‌خط است و نوشته! اما همینها انگار هویتت شود؛ می‌شود حس‌ات،‌ احوال‌ات، شكل‌ات در تاریخی كه زیر نامه نوشته‌ای، نه حتی تاریخی كه به دستت می‌رسد!
...حالا كه نگاه می‌كنم می‌بینم همین پیشرفت تكنولوژی هم فقط كمی بیش از این از ما ساخته در این فاصله! شده‌ایم عكس، صدا، شكلهای خندان ِ زرد، نوشته‌یtyping a message is... پایین بك پنجره گفتگو به جای شکل دهان باز كردن و حرف زدن، تصویر زنده‌ی وب‌كم با چند ثانیه تاخیر، جای انگشت روی صفحه مونیتور!

من فاصله‌ها را نمی‌فهمم
ستاره‌ها را هم كه قسمت كنند
خورشیدش به من می‌رسد
تا بسوزاندم
تمام

.... می‌دانی؟! فاصله رابطه‌ها را عقیم می‌كند! اصلا ذاتش را انگار اینجور ساخته‌اند. حالا هرچقدر هم هدایتش كنی از راه دور، هرچقدر هم كه مثل یك بچه‌ی بیمار مراقبش باشی كه یك‌وقت سینه پهلو نكند، یکهو مریض می شود. رابطه را حتی اگر به نیستی نكشد به پوچی هدایت می‌كند. یكهو یك‌جایی می‌رسی كه فاصله‌ی زمانی-مكانی‌ای دیگر نیست ولی به اندازه‌ی طول یك زندگی شكاف هست. می‌فهمی كه ها؟! آن داستان واقعی را یادت هست؟ كه دو نفر از هم دور شده بودند و بعد در تمام آن مدت رابطه را به هزار زحمت حفظ كرده بودند و بعد در اولین برخورد ِ پس از سالها، یكیشان دست كرده بود توی كیف و پاكت سیگارش را درآورده بود! بعد آن یكی پرسیده بود "كی سیگاری شدی؟" و همینجا فكر كرده بود كه این همه سعی، ‌این همه در تماس بودن، باز هم هنوز یك‌چیزهایی را از دست داده‌ای كه فقط در حوالی‌ِهم بودن می‌تواند نشانشان دهد.
حكایت غم انگیزی می‌شود داستان آدمهای در فاصله،‌ انگار ناخواسته به حاشیه می‌روند خودشان. نه كه دور می‌شوند از دنیایی كه داشته‌اند، انگار كم‌كم فراموش می‌شوند. علائقشان، کارهایشان، زندگی روزانه‌شان تغییر می‌کند و تو متوجه نمی‌شوی، از واقعیت جاری در لحظه ها دور می شوند، فاصله می شود ضریب ِ معادله ی فهم و کشف واقعیت.  بدی داستان می‌دانی كجاست؟ وقتهایی كه می‌خواهی از حاشیه خارجشان كنی بیاریشان به دایره‌ی خودت،‌ شروع می‌كنی از خاطرات گفتن، از روزهای گذشته گفتن برای آوردن، برگرداندن نامحسوس‌شان به جایگاهی که داشته‌اند و این تازه انگار نمك می‌شود به زخم!
می‌شود مثل این زن و شوهرهایی كه بچه‌شان نمی‌شود ولی ته دلشان می‌خواهندش! كه هی انگار بخواهند به روی خودشان نیاورند كه مشكلی هست،‌ توی رفتار و گفتار مراقب باشند بعد یكهو ببینند كه همین محافظه كاری در كلام و رفتار خودش انگار یكجور بیان مطلب در لفافه است. یكجوری كه یعنی هنوز قضیه یادم است، دارم خودم و تو را گول می‌زنم!....
دارم خودم و تو را گول می‌زنم؟
ساعتهایمان را یک ساعت جلو کشیده‌ایم اینجا، یک ساعت به شما نزدیکتر شدیم یا دورتر؟
الآن که شب است این را مینویسم. صبح ِما، شب ِشما، پست‌اش می کنم. یک وقتی از شب ِ ما، روز ِ شما به دستت خواهد رسید.
حالا دیگر انگار همیشه زیادی دیر و زودیم! سر وقت نیستیم! خداحافظی‌هایم هم قاطی شده اند! یادم می‌رود بگویم ظهرت بخیر یا شبت بخیر! پس کلمات را عقیم می‌کنم، معلق می‌گذارمشان در هوا، می‌گویم وقت بخیر! ناقص و با گرمای دور ِ دور مثل رابطه در فاصله.

راستی گفتم‌ات سیگار می‌كشم؟!
وقت بخیر!

ئه‌سرین
18/8/86

* شعرها از هناسه

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط هما نظرات () |


Design By : Night Skin