تمام پنجره من خیال اوست

صدای کف زدن کبک‌های کیهانی را برای من که زمینی هستم بیدار می‌‌کنند.

منی که دست ندارم چگونه کف بزنم؟

ولی شکفته بادا لبان من که نیمه‌ماه نیمرخان تو را شبانه می‌بوسند.

فدای تو دو چشم من که چشم‌های تو را خواب دیده‌اند

ببینمت تو کجایی که چهره‌ات باغی‌ست که از هزار پنجره نور می‌وزد هر صبح

و شانه‌های تو آنجا چه ابرهای سپیدی که بر بلندی آنها چه تاج چهره چه خورشیدی!

منی که دست ندارم چگونه کف بزنم؟

منی که دست ندارم چگونه کف بزنم؟

به من بگو که کجا می‌روی پس از آن وقت‌ها که رویاها تعطیل می‌شوند و ما به گریه رو می‌آوریم

و ، گریه به رو ،‌کجا ؟

و سایه پشت سرت چیست در شب این که شعر من است که از پشت پای تو می‌آید

چه دستهایی داری          شبیه بوسه!

و خاک از تو که لبریز می‌شود ببین چه جلگه ای آنجا که شانه می‌خورد از بوسه‌ها و نسیم

کدام دست نیی چون تورا زده قط              منظری چنین و خوش خط و خالی

شبیه بوسه چه انگشت‌های سبزی داری!

نرو

به من بگو که کجا می‌روی پس از آن وقت‌ها که رویاها تعطیل می‌شوند و ما به گریه رو می‌آوریم

و ، گریه به رو ،‌کجا ؟

بمان !

منی که دست ندارم چگونه کف بزنم؟

 

رضا براهنی

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط هما نظرات () |

دیدار تو کشتزار نور است
آهویى بى‏قرار
که از لب تشنه‏اش
آفتابِ سحر فرو مى‏ریزد،
دیدارت سکوت است
آبشار پرندگانى که راه سپیده را مى‏جویند،
لیوانى عسل
در کف ناخدایى خسته که بوى نهنگ مى‏دهد،
چایى دم کشیده
(درست لحظه‏یى که از تمام دغدغه‏ها فارغ مى‏شوى)
دیدار تو کشتزار نور است
با بزهایى از بلور
که به سوى صخره چرا مى‏کنند
بى آن که بدانند مى‏شکنند
و غبار بلور
در روحم فرو مى‏پاشند.

شمس لنگرودی

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط هما نظرات () |

حالا که قرار است یک روز فراموش شویم بیا تندتر بدویم، دورتر بدویم، زودتر گم شویم و مبهم‌تر به خاطرها خطور کنیم. حالا که قرار است یک روز هیچ نماند از ما، جز همین "ما"ی بی‌چاره‌ی متروکِ یک‌خط‌در‌میان، بیا به چیزی فکر نکنیم جز به چیزی که همیشه داریم به آن فکر می‌کنیم، بیا چیزهایی که نداریم را بشماریم و سر یک شرطِ مقدسِ خواستنی‌ِ عاشقانه، تمام دارایی‌های‌مان را واگذارِ دنیا کنیم تا جا باز شود، تا جا بسیار باز شود برای تنها دارایی‌مان که تن‌های دو سایه‌ی مرددِ درهم‌آمیخته در تاریکی یک شب است، حالا که قرار است یک‌روز هیچ نماند بیا به هم مدام نگاه کنیم و نگاه کنیم و لبخند بزنیم و بو بکشیم، بیا سر غم‌انگیز‌ترین فقدان‌مان، به تفاهم برسیم و وقتی آن را با صدای بلند داد زدیم، وقتی تنهایی‌مان را با صدای بلند داد زدیم فوراً نگاه کنیم به هم و آرام بگیریم در خلإ آغوش هم‌دیگر. حالا که قرار است یک روز نباشیم، بیا امروز، کنارِ گوشِ هم تنفس کنیم و دلتنگی‌ها را، غم‌مرگ‌ها را و هق‌هق را با هم بمیریم. بیا لعنتی که تاب دانستن و نتوانستن را هر کسی ندارد، بیا تا بدانم این نثر مزخرف شاعرانه بی‌هوده نوشته نشده، بیا باشیم! که برای نبودن، تا ابد فرصت داری...

پی نوشت: این مطلب را امروز در وبگردی پیدا کردم. گذاشتم اینجا چون وصف حال همین روزهای من است.

نوشته شده در شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط هما نظرات () |


Design By : Night Skin