تمام پنجره من خیال اوست

پيش‌نوشت: داستان كوتاه "دست‌نوشته‌هاي قابيل"، برگزيده سوم وبلاگ‌نويسان در جايزه ادبي بهرام صادقي است. اين مسابقه به صورت اينترنتي و در سال 82 برگزار شد. داوران مسابقه:
1- عباس معروفي 

2- خسرو دوامي
3- منيرو رواني‌پور
4- ياشار احد صارمي
5- محمد حسن شهسواري
6- احمد غلامي
7- رضا قاسمي
8- حسن محمودي
9- حسين نوش‌آذر
10- سيد رضا شكرالهي 

 

 دست‌نوشته‌هاي قابيل

آقاي ش. عزيز!
وقتي فراخوان شما را براي انتشار داستانهاي کوتاه ديدم، به ياد نوشته هايي افتادم که چند ماهي است پيش من مانده و نمي دانم چکارشان کنم. قبل از عيد امسال بود ، به گمانم، که تلاشم براي پيدا کردن تاريخچه دانشگاه تهران، مرا به وبلاگي رساند که در تمام اين مدت ساعتها فکرم را به خودش مشغول کرد و هيچ وقت نمي دانستم که بايد با اين وبلاگ چه خاکي به سرم بريزم.
همه چيز شبيه يک شوخي بود. «دانشگاه تهران» را در «گوگل» وارد کردم و با انبوه سايتها و وبلاگهاي فارسي رو به رو شدم. يکي از اينها وبلاگي بود به نام «دست نوشته هاي قابيل». از همين نامهاي تکراري که شايد روزي صد تا وبلاگ شبيه اين ببينيد. اولين نوشته اي که از اين وبلاگ خواندم، چنان دستهايم عرق کرد و بي حال و اختيار شدم که تا صبح نخوابيدم. همان شب به يکي از دوستانم زنگ زدم و با يک اکانت قرضي، تمامي نوشته هاي آرشيو آن وبلاگ را خواندم. وبلاگ بي سر و صدايي بود که هيچ کس، هيچ وقت برايش پيغامي نگذاشته بود و انگار نويسنده، از اينکه کسي اين نوشته ها را نخواهد خواند، مطمئن بود و خيلي زود فهميدم که من تنها خواننده اين وبلاگ هستم. نمي دانم چه شد که به مرور نوشته هاي اين وبلاگ را در کامپيوترم ذخيره کردم. نوشته هاي اين وبلاگ از معدود چيزهايي بود که به هنگام فرار از ايران در يک ديسکت با من بود. تا اينکه سه ماه پيش (من در پراگ بودم)، آخرين نوشته اين وبلاگ مثل پتکي به سرم فرود آمد. چند ماهي بود که ديگر نويسنده قيد نوشتن در وبلاگ را زده بود و نفهميدم چه اتفاقي در آن چند ماه افتاد که آخرين نوشته اش را با آنهمه هيجان در وبلاگ گذاشت.  چنان ترسيده بودم که حتي جرات نداشتم با کسي حرف بزنم. هر چند که گويا کار از کار گذشته بود و نمي شد هيچ اقدامي صورت داد.
اينکه هيچ وقت به اين وبلاگ در وبلاگ خودم لينک ندادم، يا حتي پيغامي برايش نگذاشتم، فقط به اين دليل بود که مي دانستم با اين کار، تنها خلوت مطمئن نويسنده نابود مي شود. بخش اصلي نوشته هايش را برايتان مي فرستم و شايد روزي در جايي ديگر، تمامي اين نوشته ها را منتشر کردم.
وبلاگ بسيار ساده اي بود و در بخش تماس با نويسنده، آدرس javadandalibi@yahoo.com وجود داشت که من بعد از خواندن آخرين نوشته به اين آدرس نامه هايي فرستادم ولي هيچ جوابي برايم نرسيد. نمي خواهم روده درازي کنم. اصل نوشته ها را برايتان مي فرستم تا هر طور که مايلييد از آن استفاده کنيد. پاي همه نوشته ها، اسم «جواد عندليبي» وجود داشت که به دليل تکرار مدام، حذف کرده ام، اما باقي چيزها دست نخورده است. به جز غلطهاي تايپي آخرين نوشته که آنها را اصلاح کرده ام. فعلا شما اين نوشته ها را بخوانيد تا چند روز ديگر، تلفني مفصل در اين باره گپ بزنيم.
ک. ح.
پراگ

***

پنج شنبه، ۳ بهمن، ۱۳۸۱
آغاز قابيل
به نام هيچ کس اين راه را شروع مي کنم. چون هيچ کس تا امروز، چنان که قاعده انسان بودن آدمي مي طلبيد و در ذهن من تعريف شده بود، خطوط مواج و بي حساب و کتاب حيات را جدي نگرفت.

جمعه، ۴ بهمن، ۱۳۸۱
تدبيري براي زيستن
جاي خالي قلبت را با هيچ شعري پر نکن / آسمان، شکسته و تنها شده / من ديگر حافظه اي ندارم که... / خاطره يک استکان چاي و غروب کوهستان ديارم را / که همه ثانيه هاي زرد آبي مواج را / که همه ترانه را از حفظ بخوانم / دستهايم، نگاهم و همه خوابهاي خيس را قاب مي گيرم عوض اين شعر / مي گذارم لب طاقچه اين اتاق دود گرفته / دان مي پاشم براي يک کبوتر بازيگوش / و منتظر مي نشينم براي آن جاي خالي... / حيف اين جاي خالي است که با شعر پر شود...
(
از شعرهاي جواد عندليبي)

دوشنبه، ۱۴ بهمن، ۱۳۸۱
ترانه هاي عوضي
بچه که بودم از اينکه ترانه ها را عوضي بخوانم، لذت مي بردم. روي تشکهاي ميهمانها در گوشه اتاق پذيرايي خانه پدري ام مي نشستم و سعي مي کردم همه آوازهايي که مي توانم از حفظ بخوانم را عوضي بخوانم. جايي در ترانه را عوض مي کردم و فکر مي کردم اين کار ترانه ها را زيباتر مي کند. کاري که در خانه يک ويلن زن پير بازنشسته مثل فحش خواهر و مادر بود و اگر کسي مي فهميد حتما تنبيه مي شدم. اين عوضي بازي يا بازي عوض کردن ترانه ها تا سالها ادامه داشت. حتي بعدها هم چند بار سراغم آمد. روزي که زير بوته هاي خاردار يک گياه ناشناخته، روي چمن هاي حياط دانشکده هنرهاي زيبا، منتظر نيما بودم و تو به من سلام کردي هم اين بازي برگشته بود و با خودم حال مي کردم. دايره لغاتم نسبت به کودکي ام بيشتر شده بود و مهارتم در بازي برايم لذتبخش بود. .........

ادامه

  

پی نوشت: خواندنش را از دست ندهید.

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط هما نظرات () |


Design By : Night Skin