تمام پنجره من خیال اوست

تو انگار کن هرگز نبوده ای

و من هرگز به نبودن تو

بودن را چنین حقیر نینگاشته ام

 

 

با سر انگشت

لبهایم را ببوس

بگذار

بین پرستش و عشق بازی

آونگ شوم

در خاطره ی بشر

چون زنگ کلیسا

بر بلندای هستی

 

 

من به گریه التماس میکنم

یا گریه به من؟

و تو انگار کن

از آغاز بوده ای

مثل خدا

و مرا آفریده ای

مثل نگاهت

و خنده هایت

 

"عباس معروفی"

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ توسط هما نظرات () |


Design By : Night Skin