تمام پنجره من خیال اوست

 

بناگاه ترا می‌نامم
و با تو سخن می‌گویم
و به دست‌های خود می‌نگرم
که پر از توست
و در سرتا پای خود
تن ترا حس می‌کنم
نام تو در سرم می‌پیچد

که رساتر از های و هوی دنیاست

ولی تو را به فراموشی می‌سپارم

چون باغبانی که

گل‌ها را به سکوت باغ می‌سپارد

زیرا باز به سوی تو خواهم آمد

زیرا به ناگاه ترا خواهم نامید

و با تو سخن خواهم گفت


تا انتهای جهان

جهان از پایان من
شروع می شود
و آنجا که انتهای من است
کوه های بلند سر کشیده اند
و رودهای خروشان جاری هستند
و من از پایان جهان شروع می شوم
و آن جا که کوه ها هموار گشته اند
و رودها از رفتن باز ایستاده اند
آن جاست که قلب من در تهی خود
چون آتشفشانی می تپد

 

"بیژن جلالی"

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ توسط هما نظرات () |


Design By : Night Skin