تمام پنجره من خیال اوست

خنکای باران را بر تنم حس می کنم
و صدای تو
نگاه تو
خنده های تو
با هر نفسی در من جاری می شود
در این لحظه دچار آن حس نایاب می شوم
حالا خوشبختم!
بسیار خوشبحت
و آرزو می کنم که این خوشبختی
نه تا ابد
نه حتی تا پایان این سال ، این فصل، این ماه
بلکه لا اقل تا پایان این باران به درازا بکشد...

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٦ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط هما نظرات () |


Design By : Night Skin