تمام پنجره من خیال اوست

حالا که قرار است یک روز فراموش شویم بیا تندتر بدویم، دورتر بدویم، زودتر گم شویم و مبهم‌تر به خاطرها خطور کنیم. حالا که قرار است یک روز هیچ نماند از ما، جز همین "ما"ی بی‌چاره‌ی متروکِ یک‌خط‌در‌میان، بیا به چیزی فکر نکنیم جز به چیزی که همیشه داریم به آن فکر می‌کنیم، بیا چیزهایی که نداریم را بشماریم و سر یک شرطِ مقدسِ خواستنی‌ِ عاشقانه، تمام دارایی‌های‌مان را واگذارِ دنیا کنیم تا جا باز شود، تا جا بسیار باز شود برای تنها دارایی‌مان که تن‌های دو سایه‌ی مرددِ درهم‌آمیخته در تاریکی یک شب است، حالا که قرار است یک‌روز هیچ نماند بیا به هم مدام نگاه کنیم و نگاه کنیم و لبخند بزنیم و بو بکشیم، بیا سر غم‌انگیز‌ترین فقدان‌مان، به تفاهم برسیم و وقتی آن را با صدای بلند داد زدیم، وقتی تنهایی‌مان را با صدای بلند داد زدیم فوراً نگاه کنیم به هم و آرام بگیریم در خلإ آغوش هم‌دیگر. حالا که قرار است یک روز نباشیم، بیا امروز، کنارِ گوشِ هم تنفس کنیم و دلتنگی‌ها را، غم‌مرگ‌ها را و هق‌هق را با هم بمیریم. بیا لعنتی که تاب دانستن و نتوانستن را هر کسی ندارد، بیا تا بدانم این نثر مزخرف شاعرانه بی‌هوده نوشته نشده، بیا باشیم! که برای نبودن، تا ابد فرصت داری...

پی نوشت: این مطلب را امروز در وبگردی پیدا کردم. گذاشتم اینجا چون وصف حال همین روزهای من است.

نوشته شده در شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط هما نظرات () |


Design By : Night Skin