تمام پنجره من خیال اوست

اگر سی سال پیش پرسیده بودی
از هر آستینم برایت
چند تعریف آماده و کامل
که مو لای درزش نرود
بیرون می‌کشیدم


در این سن وسال اما
فقط می‌توانم دستت را
که هنوز بوی سیب می‌دهد بگیرم
و بازگردانمت به صبح آفرینش


از پروردگار بخواهم
به جای خاک و گل
و دنده ی گمشده‌ی من
این‌بار قلم‌مو به دست بگیرد
و تو را به شکل آب بکشد
رها از زندان پوست
و داربست استخوان‌هایت
و مرا
به شکل یک ماهی خونگرم
که بی‌تو بودنش مصادف
با هلاکت بی برو برگرد.


عباس صفاری

نوشته شده در شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط هما نظرات () |


Design By : Night Skin